تبليغاتX
مهـرگیــاه -

مهـرگیــاه

 

سلام !

 

بالاخره فصل بارش به سراغ دستهاي من اومد و بين سكوت و

 

دستهاي من يك غزل ...

 

اما قبل از اينكه غزل رو بنويسم يه كار سپيد مي نويسم كه

 

تاريخش مال دو سال پيشه :

 

 

زيبا!

 

چشمم دروغ پسند است

 

غرق هم شوند ،

 

لبهام در مرداب

      

خواب مرواريد ديده اند ...

 

                                        * * * * *


تصميم داشتم اول ماه مهرگياه رو به روز كنم اما به شدّت درگير

 

امتحانات بودم و امروز امتحانات من ...و دوره ي  كارشناسي با

 

هم تموم شدن ... چهار سال رفتن و اومدن ... جاده ي رودسر-

 

رشت...رشت-رودسر...

 

نمي دونم دلم گرفته يا نگرفته...برو بچه هاي فارغ التحصيل ! 

 

آخرين روز دانشگاه چه حسي داشتيد؟

 

 

                                        * * * * *


و اما غزل...

 

 

  عشق ، محراب تو را در دل من ساخته است

 

  چلّه در چلّه  رگ  صومعه  را  تاخته است

  

 اين چليپا كه به اسليمی چشمت آويخت ،

  

 طرح دردي است كه از پيكر من ساخته است

  

طرح دردي است كه من نيستم و  معبد  توست

  

هرچه من بود « تو » از چشم من انداخته است

  

هرچه من بود  بدل شد به معاني  به بديع

  

صنعت چشم تو را آه  كه نشناخته است !

  

 اين غزل وقف تو شد شعر ولي نه ! كه غزل

  

 پيش  شيوايي  تو  قافيه  را  باخته است

  

اسم آن شعر شود ، شعر نباشد چه غمي است؟

  

دلنشين است  همين كه  به تو  پرداخته است !
            

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 0:48  توسط مهدیه پی سپار  | 

تبليغات X