تبليغاتX
مهـرگیــاه -

مهـرگیــاه

 

سلام !

این غزل رو دوست دارم . نه های و هویی داشت و نه ادعایی . مثل

 یه کبوتر جلد ٬ سبک نشست رو یک شب پاییزی شمالی تا من که

 هیچ وقت پاییز رو دوست نداشتم ٬ خویشاوند این فصل باشم . به

 بهانه ای ... به اشاره ای که يك وقت كسي به يادش مانده است ...

 

با من برقص فاصله اي را كه نيستي

امشب بمان ! به خاطر فردا كه نيستي

 

مي دانم از سياهي شب ها دلت شكست

اما صبور باش ! تو تنها كه نيستي !

 

من هم شكستم از شب و ماندم كنار تو

از من نخواه گم شوم آنجا كه نيستي

 

بنشـين كنار پلك من و شانه هاي من

نا آشنا به گريه ي شب ها كه نيستي !

 

حالا صدای هستي من در جواب توست ؛

هستي شريك زندگي ام يا كه نيستي ... ؟!

 

   ***

 

و حرف يكي مونده به آخر ... آلبوم عکس مهرگیاه با عكس هاي

 ديگه اي از دوستان شاعر گيلاني .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 21:5  توسط مهدیه پی سپار  | 

تبليغات X