سلام !
این غزل رو دوست دارم . نه های و هویی داشت و نه ادعایی . مثل
یه کبوتر جلد ٬ سبک نشست رو یک شب پاییزی شمالی تا من که
هیچ وقت پاییز رو دوست نداشتم ٬ خویشاوند این فصل باشم . به
بهانه ای ... به اشاره ای که يك وقت كسي به يادش مانده است ...
با من برقص فاصله اي را كه نيستي
امشب بمان ! به خاطر فردا كه نيستي
مي دانم از سياهي شب ها دلت شكست
اما صبور باش ! تو تنها كه نيستي !
من هم شكستم از شب و ماندم كنار تو
از من نخواه گم شوم آنجا كه نيستي
بنشـين كنار پلك من و شانه هاي من
نا آشنا به گريه ي شب ها كه نيستي !
حالا صدای هستي من در جواب توست ؛
هستي شريك زندگي ام يا كه نيستي ... ؟!
***
و حرف يكي مونده به آخر ... آلبوم عکس مهرگیاه با عكس هاي
ديگه اي از دوستان شاعر گيلاني .