من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم .
آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه ٬
رطوبتی سحر گاهی داشت .
آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید .
لحظه ی رنگین زنان چای چین
لحظه ی فروتن چایخانه های گرم ٬ در گذر گاه شب
لحظه ی دست باد بر گیسوان تو
لحظه ی نظارت سرسختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم .
( نادر ابراهیمی )
***
سلام
بعد از تاخیری اینچنین ٬ که بهانه ای جز دست خالی من نداشت ٬ فکر کردم برای به روز شدن حتمن نباید کار جدید داشت . سری به ورق پاره های دیروز زدم و به این کوچه باغ برگشتم .
دو کار از گذشته
و روزهای شاد و زندگی لبریز ِ لحظه هاتون
***
بدون تو هیچ را زیسته ام ٬
پایان را .
بدون تو
ـ هر بار
فرو می روم در این نقطه .
انگشتهایم گره می خورند
و چشمانم در کوچه گدایی می کنند ٬
از تو که پر نباشند .
این
حرف خوبی نیست ؛
« از تو که پر نباشند ... »
***
و دو بیت که قرار بود غزل شود ...
دلم مثل یک کوچه شد تا مجال تو باشد
که این کوچه جغرافیـای خیـال تو باشـد
و بن بست شد ٬ کور شد ٬ روی اسم تو پیچید
که تا عمر دارم فقط کوچه مال تو باشـد ...
***
و حرف یکی مونده به آخر اینکه آلبوم عکس مهرگیاه با عکسهایی از جمع دوستان استان گیلان و فارس به روزه .
