تبليغاتX
مهـرگیــاه

مهـرگیــاه

 

 

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم .

آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه ٬

رطوبتی سحر گاهی داشت .

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید .

لحظه ی رنگین زنان چای چین

لحظه ی فروتن چایخانه های گرم ٬ در گذر گاه شب

لحظه ی دست باد بر گیسوان تو

لحظه ی نظارت سرسختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم .

 

( نادر ابراهیمی )

***

 

سلام

بعد از تاخیری اینچنین ٬ که بهانه ای جز دست خالی من نداشت ٬ فکر کردم برای به روز شدن حتمن نباید کار جدید داشت . سری به ورق پاره های دیروز زدم و به این کوچه باغ برگشتم .

دو کار از گذشته

و روزهای شاد و زندگی لبریز ِ لحظه هاتون

***

بدون تو هیچ را زیسته ام ٬    

پایان را .

بدون تو

          ـ هر بار

فرو می روم در این نقطه .

انگشتهایم گره می خورند

و چشمانم در کوچه گدایی می کنند ٬

                                          از تو که پر نباشند .

 

          این

          حرف خوبی نیست ؛ 

                                  « از تو که پر نباشند ... »

 

 

***

و دو بیت که قرار بود غزل شود ...

 

دلم مثل یک کوچه شد تا مجال تو باشد

که این کوچه جغرافیـای خیـال تو باشـد

و بن بست شد ٬ کور شد ٬ روی اسم تو پیچید

که تا عمر دارم فقط  کوچه  مال تو باشـد ...

 

 ***

و حرف یکی مونده به آخر اینکه آلبوم عکس مهرگیاه با عکسهایی از جمع دوستان استان گیلان و فارس به روزه .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:55  توسط مهدیه پی سپار  | 

تبليغات X