سلام !
اين مطلبو به پست اضافه کردم به اطلاع دوستان برسونم که نمايشگاه کتابي گذاشتيم تو کتابخونه ي عمومي شهرستان رودسر . طبقه ي دوم . کتاب هاي خيلي خوبي هم آورديم . مي تونم بگم نمايشگاه به روزيه .
با موضوعات متنوع از قبيل ادبي ٬ رمان ٬ داستان کوتاه ٬ روانشناسي ٬ تاريخي ٬ سياسي ٬ اجتماعي ٬ فلسفي اديان ٬ کمک آموزشي ( درسي ) ٬ و ...
انتشاراتي هم که باهاشون کار کرديم : دارينوش ٬ نشر چشمه ٬ قطره ٬ مرواريد ٬ طرح نو ٬ نسل نو انديش ٬ آسيم ٬ ثالث ٬ ققنوس ٬ کاروان ٬ مرکز ٬ نيلوفر و ...
ساعت کار نمايشگاه هم از ۸ صبح تا ۵:۳۰ غروبه .
*** *** ***
اسم نوشته ي زير رو شعر نمي ذارم ٬ نثر نه ٬ و حتي نوشته نه !
يه حس بود ٬ بي واسطه جاري شد رو انگشتام ...
دارم به آبان فکر مي کنم ٬ فصلي که از شعرم گذشت ٬ سرد و ساکت ٬ و اين سطرها رو به من هديه کرد تا بيشتر از اين وامدار برگهاي دفترم نباشم .

ديگر تکرار نمي شود
تو مي داني !
همه چيز را باخته ام
به فصلي که
ديگر تکرار نمي شود نه !
چيزي از نگاهم نمانده است
آن روز براي هميشه مرده
و به ابر ملايمي تبديل شده دوست من !
که از ذهنم ٬ از گونه هايم ٬ از دستم مي گذرد
تو مي داني
و آن غروب
آن پنجره ها
آن ساحل دور مي داند عزيز !
که ديگر تکرار نمي شود !
دوستت دارم
دوستت دارم
آه دوستت دارم ...
و اين بار خزر مرا غرق مي کند
من از اعجاز عشق گريخته ام
من از تمام جاده هايي که به دفتر شعر تو راه مي يابند گريخته ام
من از دستهاي تخدير کننده ات ...
مي داني ؟!
...
حالا چقدر با خودم فاصله دارم
چقدر با آن غروب
چقدر دويده ام اين فاصله را دوست من ؟
که هميشه اسم تو مال تو باشد
اسم تو اسم تمام شبهاي زمين
شعر و شراب اسم تو
محبوب من اسم تو !
بگذار آن جاده ها راه خود را بروند
و غروب هميشه بر آن امواج بتابد
و در خاطرشان غرق شود آن روز که اسم تو را بر لحظه هايشان نوشتم !
به من بگو خداحافظ !
به چشمهايم که تو را نوشيده اند
و نفسهايم که دنيا را تسخير مي کردند در غروب طلايي تو !
به من بگو خداحافظ دوست من !
اين ديگر آخرين شعر ماست مي داني
آخر ِ بهشت همينجاست که من پياده شدم
و گندم ٬ سيب ٬ انار ٬ انگور
هر چه که سهم توست
و چشمت
که سهم من بود تنها !
از زمين و آسمان و بهشت .
خداحافظ دوست من !
من به جهنم پناه آورده ام
تا خزر باز مرا غرق کند
معناي حرف مرا تو مي داني !
۲۲ آبان ۸۵