|
سبزهی خط تو ديديم و ز بستان بهشت / به طلبگاری اين مهرگياه آمدهايم
|
... خفته بر خوناب غم ایران من...
سلام
وقتی وبلاگو میساختم تصمیم داشتم هر هفته به روزش کنم. کمی که گذشت فهمیدم میخوام ماهی یک بار به روزش کنم و حالا هم کار من و این وبلاگ داره میکشه به سالی یک بار...!
اومدم یه بار دیگه تولد این کوچه باغ رو بهش تبریک بگم هرچند دیروز بود و هرچند من تمام دیروز این قضیه یادم بود اما اونقد درگیر مسایل کاری بودم که تا آخر شب هم نرسیدم بهش سر بزنم.
از دوستان خوبم معذرت می خوام که نرسیدم سر زدنها و محبتشونو جواب بدم. واقعیت اینه که دیگه خیلی کم میام تو اینترنت. و اینکه دور افتادم از شعر، از نوشتن هرچیزی، حتا یادداشتهای روزانه... از دوستان، و از خودم زیاد!
اما برمیگردم.
برمیگردم ایوانم را بشویم...!
سلام!
این غزل رو دوست دارم. نه های و هویی داشت و نه ادعایی. مثل یه کبوتر جلد، سبک نشست رو یک شب پاییزی شمالی تا من که هیچ وقت پاییز رو دوست نداشتم٬ خویشاوند این فصل باشم. به بهانهای... به اشارهای که يك وقت كسي به يادش مانده است...
با من برقص فاصلهاي را كه نيستي
امشب بمان! به خاطر فردا كه نيستي
ميدانم از سياهي شب ها دلت شكست
اما صبور باش! تو تنها كه نيستي!
من هم شكستم از شب و ماندم كنار تو
از من نخواه گم شوم آنجا كه نيستي
بنشـين كنار پلك من و شانههاي من
نا آشنا به گريهي شبها كه نيستي!
حالا صدای هستي من در جواب توست؛
هستي شريك زندگيام يا كه نيستي...؟!
***
و حرف يكي مونده به آخر ... آلبوم عکس مهرگیاه با عكسهاي
ديگهاي از دوستان شاعر گيلاني.
...
چشمهای من
این جزیزهها که در تصرف غم است
این جزیرهها که از چهارسو محاصره است
در هوای گریههای نمنم است
گرچه گریههای گاهگاه من
آب میدهد درخت درد را
برق آه بیگناه من
ذوب میکند
سد صخرههای سخت درد را
فکر میکنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح میکند
پایتخت درد را...
(زنده یادش)
قیصر امین پور
من از دوست داشتن فقط لحظهها را میخواستم
آن لحظهای که تو را به نام مینامیدم.
آن لحظهای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه٬
رطوبتی سحر گاهی داشت.
آن لحظهای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانهای میچرخید.
لحظهی رنگین زنان چایچین
لحظهی فروتن چایخانههای گرم٬ در گذر گاه شب
لحظهی دست باد بر گیسوان تو
لحظهی نظارت سرسختانهی ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان میخواستم.
( نادر ابراهیمی )
***
سلام
بعد از تاخیری اینچنین، که بهانهای جز دست خالی من نداشت٬ فکر کردم برای به روز شدن حتمن نباید کار جدید داشت. سری به ورقپارههای دیروز زدم و به این کوچه باغ برگشتم.
دو کار از گذشته
روزهای شاد، و زندگی لبریز ِ لحظههاتون
***
بدون تو هیچ را زیستهام٬
پایان را.
بدون تو
ـ هر بار
فرو میروم در این نقطه.
انگشتهایم گره میخورند
و چشمانم در کوچه گدایی میکنند٬
از تو که پر نباشند.
این
حرف خوبی نیست؛
«از تو که پر نباشند...»
***
و دو بیت که قرار بود غزل شود...
دلم مثل یک کوچه شد تا مجال تو باشد
که این کوچه جغرافیـای خیـال تو باشـد
و بنبست شد٬ کور شد٬ روی اسم تو پیچید
که تا عمر دارم فقط کوچه مال تو باشـد...
***
و حرف یکی مونده به آخر اینکه آلبوم عکس مهرگیاه با عکسهایی از جمع دوستان استان گیلان و فارس به روزه.
سلام !
امروز روز تولد وبلاگ مهرگیاهه. و این پست جشن تولدشه. همین!
اومدم که تو این مناسبت تنهاش نذاشته باشم.
و یه عالمه حرف و هیچ...
سلام
مبارک رو که فاکتور بگیریم امید وارم امسال ِ همه مون نو باشه .
در مورد غزل هم « غزل خوبی بود منم به روزم » یا « وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن » نداریم ... !
این یعنی نقد کنید لطفن !
راستی روز فناوری انرژی هسته ای حق مسلم ماست ! اینو گفتم که بگم انسان به روزی هستم !
و اما غزل ... تقدیم به دختران خوب قبیله ...
بخند با غم و حال خراب ٬ دختر خوب !
بخند با همه ی اضطراب ٬ دختر خوب !
زمین به نفع خدایان به گِل نشسـته ولی
از آسمان نمی آید عذاب ٬ دختر خوب !
به سـرنوشت غـم انگیـز گیسـوان سـیاه ٬
بخنـد نیمه ی بی آفتـاب ! دختر خوب !
و اعتراض نکن ٬ عشق سهم چشم تو نیست
بیا کنـارغـم خود بخواب دختر خوب !
به سـاز ِ سنگی مردان این قبیـله برقص
برای خاطر عالیـجناب ٬ دختر خوب !
برقص ٬ گریه کن اما برقص ٬ ساکت باش
برقص ٬ مهره ی بی انتخاب ! دختر خوب !
سکوت کن که همین نان سـفره ات باشد
به تو نیامده حرف حساب دختر خوب !
نشـانه رفته تورا زخـم های تاریخـی
نشانه رفته تو را این خطاب : « دختر خوب »
نایست ٬ سر نکش از خود ٬ مگر نمی دانی
پر است مثل همیشه خشاب دختر خوب !
¤
گذشت از تو شکفتن ٬ گذشت از تو صدا
گذشت زندگی ات مثل آب دختر خوب ...
*** *** ***
اینبار هم شعری میذارم از دوست عزیزم «آینا-الف».
عکس ایشون رو میتونید تو پست جدید آلبوم مهرگیاه ببینید.
آینا خواسته حتمن در مورد کارهاش نظر بدین. ممنون.
![]()
نازنین!
به ناز، خوابها را به
رختخواب دوشیزگیات راه نمیدهی
تو که اینطور بیبهانه هم
دنبال خریدار خواب چشمهایت خوابگردی میکنی.
به بوی کافور از دستهای زنی که
مردهها را میشوید و پاک نمیشود
ناز ِ من نازنین!
عقدهی چه فصلی را میشنوی
که مریمگلیهای باغچه اول به سوی اتاق تو
اشاره میکنند
که ابروهایت را در آینه پیوسته
پیوسته نگه میداری.
شیراز هم بوی تو را نمیدهد
عطر بهار نارنج من، نازنین!
که بوی کاهگل میدهد تنت
به اشارهای که یک وقت کسی به یادش مانده است
از چند شاخه کاه و گِل بر سطح دیواری در کاشان.
این شعر هم به نام تو خط میخورد
تا به عهدم وفا کنم که ناز ِ نازنین خریدار دارد
دارد که مادر خواندهی تو همینطوری هم
زن عجیبی خواهد ماند
اگر به گلاب چشمان تو عادت کند
که مهرگیاه در کوهستانها هم نمیروید
در جلگهها
و فلاتها هم نه
که به ناز میخندد در قلب من
تا کار شعر تمام شود
من با چشمهای بسته شبی که تو خواب بودی
برایت پیغام میگذارم
وبلاگ امروزت به روز نبود نازنین
اگر عاشق نمیماندی.
![]()
و حرف یکی مونده به آخر اینکه آلبوم عکس مهرگیاه با چند یادگاری دیگه به روزه.
سلام !
...و چند طرح قدیمی که تو ذهن مهرگیاه پرسه میزنن...
* * * * * * * * *
خاطرات قشنگ...!
خاطرات دور...!
کم نمیکن
- گریه
فاصلهها را٬
صبور باش!
* * * * * * * * *
بازوانت را باز کن
- لطفن ! -
«هوا سرد میشود»
* * * * * * * * *
شعر نمیگویم
شعرم
-به تنهایی!-
فقط نگاهم نکنید
محض خاطر خدا
یکي مرا ورق بزند!
* * * * * * * * *
لرزید
چشمم
بر آیههای تلخ سکوت؛
انگشتهایم گریه میکردند٬
انگشتهایم...
* * * * * * * * *
ايستاده بر بلند صخره
زمين را به سخره ميگيري
ماه را نشانه
و دره
لبخند ميزند...
* * * * * * * * *
آلبوم عکس مهرگیاه با عکسهای گریز آهوانهی۳ به روزه.
سلام!
اين مطلبو به پست اضافه کردم به اطلاع دوستان برسونم که نمايشگاه کتابي گذاشتيم تو کتابخونهي عمومي شهرستان رودسر. طبقهي دوم. کتابهاي خيلي خوبي هم آورديم. ميتونم بگم نمايشگاه به روزيه.
با موضوعات متنوع از قبيل ادبي٬ رمان٬ داستان کوتاه٬ روانشناسي٬ تاريخي٬ سياسي٬ اجتماعي٬ فلسفي، اديان٬ کمک آموزشي (درسي)٬ و...
انتشاراتي هم که باهاشون کار کرديم: دارينوش، نشر چشمه٬ قطره٬ مرواريد٬ طرح نو٬ نسل نو انديش٬ آسيم٬ ثالث٬ ققنوس٬ کاروان٬ مرکز٬ نيلوفر و...
ساعت کار نمايشگاه هم از ۸ صبح تا ۵:۳۰ غروبه.
*** *** ***
اسم نوشتهي زير رو شعر نميذارم٬ نثر نه٬ و حتي نوشته نه!
يه حس بود٬ بيواسطه جاري شد رو انگشتام...
دارم به آبان فکر ميکنم٬ فصلي که از شعرم گذشت٬ سرد و ساکت٬ و اين سطرها رو به من هديه کرد تا بيشتر از اين وامدار برگهاي دفترم نباشم.
![]()
ديگر تکرار نميشود
تو ميداني!
همهچيز را باختهام
به فصلي که
ديگر تکرار نميشود نه!
چيزي از نگاهم نمانده است
آن روز براي هميشه مرده
و به ابر ملايمي تبديل شده دوست من!
که از ذهنم٬ از گونههايم٬ از دستم ميگذرد
تو ميداني
و آن غروب
آن پنجرهها
آن ساحل دور ميداند عزيز!
که ديگر تکرار نميشود!
دوستت دارم
دوستت دارم
آه دوستت دارم...
و اين بار خزر مرا غرق ميکند
من از اعجاز عشق گريختهام
من از تمام جادههايي که به دفتر شعر تو راه مييابند گريختهام
من از دستهاي تخدير کنندهات...
ميداني؟!
...
حالا چقدر با خودم فاصله دارم
چقدر با آن غروب
چقدر دويدهام اين فاصله را دوست من؟
که هميشه اسم تو مال تو باشد
اسم تو اسم تمام شبهاي زمين
شعر و شراب اسم تو
محبوب من اسم تو!
بگذار آن جادهها راه خود را بروند
و غروب هميشه بر آن امواج بتابد
و در خاطرشان غرق شود آن روز که اسم تو را بر لحظه هايشان نوشتم!
به من بگو خداحافظ!
به چشمهايم که تو را نوشيدهاند
و نفسهايم که دنيا را تسخير ميکردند در غروب طلايي تو!
به من بگو خداحافظ دوست من!
اين ديگر آخرين شعر ماست ميداني
آخر ِ بهشت همينجاست که من پياده شدم
و گندم٬ سيب٬ انار٬ انگور
هر چه که سهم توست
و چشمت
که سهم من بود تنها
از زمين و آسمان و بهشت.
خداحافظ دوست من!
من به جهنم پناه آوردهام
تا خزر باز مرا غرق کند
معناي حرف مرا تو ميداني!
۲۲ آبان ۸۵
ياحق
سلام !
شهريور فصل قشنگيه براي عاشق بودن ، نيست؟!
مثل ارديبهشت ... مثل مهر ... مثل اسفند ...
و هر روز فصل قشنگيه براي عاشق بودن ، براي بودن ... نيست؟!
امشب شب قشنگيه ، مثل همه ي آسمونهاي سورمه اي ... مثل همه ي نگاه هايي كه
قدّ هزار تا كهكشان راه شيري ستاره بارونن !
اين شعر تقديم به همه ي اونايي كه نگاهشون شنيدنيه ...
به ويژه دختر پرنده و آسمون ، شريك لحظه هاي خوب و بد چند ساله ي من ، كه
رسماً نگاهش بر دوراهي دريا چمن مردّده !
* * * * * *
نگاهـت وقـتي مـي خـندي شـنيدن داره باور كـن !
صداي خنده هات طرحش ، كشيدن داره باور كن !
نـشــون ِ مـوج نـرم سـاحـل و مـرغاي دريـايـي ،
تـو شـاليزار چـشماي تـو ديـدن داره بـاور كـن !
اگـه دسـتاي مـن پـروانـه بـودن رو بلـد بـاشـن ،
هــواي شـرجي دسـتات پـريـدن داره بـاور كـن !
هـواي شـرجي دسـتات مثـه رســم دوتا پـيچك ،
كـوير دسـتـمو قـصد ِ تـنـيـدن داره بـاور كــن !
كـوير حتي اگـه راهـش تا فـصل سـبز تـو دوره ،
تـمـوم ِ جـاده هـاش تـا تـو دويـدن داره باور كـن !
ميون رفـتن و رفـتن ، تـو صد تا فصل تقـديـرم ،
يكي از فصل ها اسـم ( رسـيدن ) داره باور كـن !
رسـيدن با لب تـشـنه ، نـگاهـت رو هـوس كردن
كه جرعه جرعه چشمت سر كشيدن داره باور كن !
تـو باور كـن ، هـمـه حـرفـاي قـلبي كـه بـراي تـو
از ايـن دنـيـا خـيـال دل بـريـدن داره بـاور كـــن !
سلام !
بالاخره فصل بارش به سراغ دستهاي من اومد و بين سكوت و
دستهاي من يك غزل ...
اما قبل از اينكه غزل رو بنويسم يه كار سپيد مي نويسم كه
تاريخش مال دو سال پيشه :
زيبا!
چشمم دروغ پسند است
غرق هم شوند ،
لبهام در مرداب
خواب مرواريد ديده اند ...
* * * * *
تصميم داشتم اول ماه مهرگياه رو به روز كنم اما به شدّت درگير
امتحانات بودم و امروز امتحانات من ...و دوره ي كارشناسي با
هم تموم شدن ... چهار سال رفتن و اومدن ... جاده ي رودسر-
رشت...رشت-رودسر...
نمي دونم دلم گرفته يا نگرفته...برو بچه هاي فارغ التحصيل !
آخرين روز دانشگاه چه حسي داشتيد؟
* * * * *
و اما غزل...
عشق ، محراب تو را در دل من ساخته است
چلّه در چلّه رگ صومعه را تاخته است
اين چليپا كه به اسليمی چشمت آويخت ،
طرح دردي است كه از پيكر من ساخته است
طرح دردي است كه من نيستم و معبد توست
هرچه من بود « تو » از چشم من انداخته است
هرچه من بود بدل شد به معاني به بديع
صنعت چشم تو را آه كه نشناخته است !
اين غزل وقف تو شد شعر ولي نه ! كه غزل
پيش شيوايي تو قافيه را باخته است
اسم آن شعر شود ، شعر نباشد چه غمي است؟
دلنشين است همين كه به تو پرداخته است !
می آید
همیشه - هرجا که نباشی -
توی پنجره
سقف
غذا
و توی مغز مداد فرو می رود.
منظره
خواب
خون
وشعر
وارثان تو می شوند
من از اتاقم می روم
کاسه های خالی چشمانم تاریک
مادرم را حتی نمی بوسم
نمی گویم خداحافظ!
من از تو منظره
خواب
خون
و شعر نمی خواهم
مرا به دنیا بیاور
و اسمی به من بده ...
* * * * *
سلام!
نا تمام مانده ام
برای تمام غزل هایی
که در زهدان خاطرات مغشوشم
به دنیا نیامده
می میرند ...
*** *** ***
یه شب بهاری . من و بغض غزل - بدون غزل - . برای ابرهای این حوالی دعا کنین!
برای اون بهانه ی خوب !
می شود بغض توی کاغذهام منتظر خط خطی و خودکاری
فصل بارش چرا نمی آیی ؟ روی دستم چرا نمی باری ؟
روی خط های خالی دفتر آنقدر می روم و می آیم
تا میان سکوت و دستانم یک غزل خط تیره بگذاری
نه ببخشید! خط روشن نور خط تیره که حرف خوبی نیست
بد به حالم که واژه های بد دوره ام کرده اند انگاری
گاهی اوقات بعضی آدم ها مثل این واژه های بد هستند
خالی از حرف های هرروزی مثل یک مشت حرف تکراری
بین یک مشت حرف تکراری بی تو بغضی که پا نمی گیرد
تو برای دوباره ها حتی تازه ای از نگفته سرشاری
من پر از این نگفته ها بی تو خالی از حس گفتنم اما
این مداد از دلم چه می داند؟ تو خبر از غم دلم داری
بی تو از واژه ها گریزانم از غزل از ترانه بیزارم
می توانی تو با نفسهایت پل شوی بین عشق و بیزاری
فصل بارش! که در زمستانت تشنه ای عاشقانه می سوزد
از غم بودن و نبودن هات در تب این جنون ادواری
* * * * *
صد بار اگر به رسم دل ساختمت
هر بار به شکل تازه ای باختمت
از سنگ نشان عشق را خواستن است
تقصیر منی که خوب نشناختمت !
-----
برگرد که شانه ام به تو تکیه کند
تا وزن ترانه ام به تو تکیه کند
بی تو کمر پنجره ها خم شده است
برگرد که خانه ام به تو تکیه کند